|
هشدار
این را بدان
مردی که راه خانه را گم میکند
مردی که در خیابان با خودش حرف میزند
مردی که از بیخوابی رنج میبرد
تو را صادقانه دوست دارد.
این را بدان
مردی که جایی توی ماشین منتظرت میشود
مردی که برای تو
از طرحهای گوناگون و خوابهای طلایی حرف
میزند
مردی که روزی هزار بار
کلمه عشق را بر زبان میآورد
اصلا تو را دوست ندارد.
وطنی
برای تو
چوب
را که میبینم
درخت را به یاد میآورم
گنجشکان را
پرواز
آسمان را که میبینم
باران را به یاد میآورم
قطار را
سفر
و تو را که میبینم
درخت و پرواز و باران و سفر را
به یاد میآورم
آنگاه
از چوب برایت تختی میسازم
از گنجشک بالی
از آسمان رواندازی
و از قطار وطنی.
فرمانهای
تو
بی
من
به درون آینهها نرو
ترکشها بر سرت میریزد.
از گل بگذر
تا به من برسی
اما در راه
مواظب ناروی خارها باش.
بخواب
اما جز خواب مرا راه نده
دلت را روشن کن
خوابت را تمام ببین
و بیدار شو تا ببینی
روی بالشت
طرح خواب را ریختهام
و با هوای موی کافر کیش تو
به بازی نشستهام.
از شب دوری کن
تا که فریبت ندهد
به سوی من بشتاب
با هر زنی حرف بزن
اما جز من
دلت برای هیچکدام
تند نزند.
به آسمان نگاه کن
ستاره غمگین توام
آنجا به نگهبانی درت نشستهام
و مثل کبوتری سرگردان
هر شب به سوی تو برمیگردم.
تصویر شکسته من
به آفتاب افتاده است
پیش از آن که موجش فرو برد
یا پلیکانها از دست تو بربایند
نجاتش بده و به غم چشمهایت بنشان.
مرا ببوس
در آغوشم بگیر
نوازش کن
عطر گلم را به مشام ببر
تا به یادت باشم
تا فراموشم نکنی.
به نام من
آیههای شعر بخوان
و از باغ
سوره عشق مرا بچین
و نگو
مرا بپوشان
مرا بپوشان
که من نزد توام
در کنار تو. |